شايد آن روز كه سهراب نوشت :
... تا شقايق هست زندگي بايد كرد...![]()
خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد اينجور نوشت هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس زندگي اجبارست











می میرم برات !
نمیدونستی می میرم بی تو واسه ی چشات ؟
رفتی از برم !
نمیدونستی که دلم وصله به ساز صدات ؟
آرزومه که !
نمیدونستی که من می میرم برات .
عاشقم هنوز !
نمیخوام که بمونی بسوزی به ساز دلم .
گفتی من میرم !
نمیتونستی بری به فردا گل خوشگلم .
برو راهی نیس تا فردا یار خوشگلم !
بمون با دلم !
سفرت بخیر !
اگه میری از اینجا به یه شهر دور . . .
برو که رفتن بدون ما میرسه به یه دنیا نور !
سفرت بخیر !
برو گر شکستی ز من میتونی دوباره بساز . . .
با دلی شکسه و نا امید تو بازم بساز !
نمیخوام بیای !
نمیخوام میون تاریکی من تو حروم بشی !
نمیخوام ازت !
نمیخوام مثل یه شمع بسوزی برام تو تموم بشی . . . !


فکر می کردم تو رو دیدن یه تولد یه طلوعه تو غروب آشنایی
ندونستم که رسیدن یه بهونست یه بهونه واسه لحظه ی جدایی
بی تو غریب غربت من با دل شکستم
با من بمون بمون با من که عاشقت منم
ندونستم نرسیده تو شروع به قصه میری
آرزوی زندگی رو میری و ازم می گیری
ندونستم که رسیدن یه بهونست واسه رفتن واسه پر پر شدن تو
واسه ویرون شدن من
بی تو غریب غربت من با دل شکستم
با من بمون بمون با من که عاشقت منم من



ياد دارم يك هواي سرد سرد
مي گذشت ازتوي كوچه دوره گرد
دوره گردم كهنه قالي مي خرم
دسته دوم جنس عالي مي خرم
گر نداري كوزه خالي مي خرم
كاسه وظرف و سفالي مي خرم
اشك در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت ناله زدو بغضش شكست
اول سال است و نان در سفره نيست
اي خدا شكرت ولي اين زندگيست؟؟
بوي نان تازه هوش از تن ربود!!!
اتفاقا مادرم هم روزه بود!!!
چهره اش ديدم كه لك برداشته
دست خوش رنگش ترك برداشته
سوختم ديدم كه بابا پير بود
بد تر از اين خواهرم دلگير بود
مشكل ما درد نان تنها نبود
حتم دارم كه خدا آنجا نبود!!!
ناگهان آواز خوب دوره گرد
پرده ي انديشه ام را پاره كرد
دوره گردم كهنه قالي مي خرم
دسته دوم جنس عالي مي خرم
گر نداري كوزه خالي مي خرم
كاسه وظرف و سفالي مي خرم
خواهرم بيرون دويد بي روسري
كه اي آقا سفره خالي مي خري ... ؟



اجازه هست خيال کنم تا آخرش مال مني
خيال کنم دل منو با رفتنت نمي شکني
اجازه هست خيال کنم بازم مي آي مي بينمت
با اون چشماي مهربون دوباره چشمک مي زني
طپش طپش با چشمکت غزل بگم براي تو
با اتکا به عشق تو تو زندگي برم جلو








دختر و پسر جوانی در دل شب سوار بر موتوری می رانند .
آنها عاشقانه يکديگر را دوست داشتند .
دختر : يواش تر برو من می ترسم .
پسر: نه اين جوری خيلی بهتره !!
دختر : خواهش می کنم من خيلی می ترسم .
پسر : باشه ولی اول بايد بگی که دوسم داری !!
دختر : دوست دارم حالا ميشه يواش تر بری؟
پسر : منو محکم بگير
دختر : خوب حالا ميشه يواش تر بری ؟
پسر: باشه به شرط اينکه کلاه کاسکت منو بر داری
و روی سر خودت بزاری آخه نمی تونم راحت برونم اذيتم می کنه !!
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شد .....
برخورد يک موتور سيکلت با ساختمانی حادثه آفريد .....
در اين سانحه که به علت بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد ،
يکی از دو سر نشين زنده ماند و ديگری در گذشت !!
پسرک از خالی شدن ترمز آگاهی يافته بود .
پس بدون اينکه دخترک را مطلع کند با ترفندی
کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست
برای آخرين بار دوستت دارم رااز زبان اوبشنود
و خودش رفت تا او زنده بماند !!!!
دمی می آيد و باز دمی می رود .
اما زندگی غير از اين است و ارزش آن در لحظاتی
تجلی می يابد که نفس آدمی را می برد





سنگ قبرم را نميسازد کسي
مانده ام در کوچه هاي بي کسي
بهترين دوستم مرا از ياد برد
سوختم خاکسترم را باد برد




با دلي تنگ به جبران گناهي كه نكردم
گريه ها كردم و بر اتش دل اشك فشاندم
ناگزير اشك فشان غمزده از كوي تو رفتم
نا اميدانه ز دل اه غريبانه كشيدم
تا به سوگ دل تنها شده مستانه بگريم
نيم جان پيكر خود بر در ميخانه كشيدم

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم
یادمان باشد سر سجاده عشق
جز برای دل محبوب دعایی نکنیم
يادمان باشد از اين پس كه جفايي نكنيم
گرچه در خويش شكستيم صدايي نكنيم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم




بی تو من تنهای تنها می شوم رهسپار کوی غم ها می شوم
می نشینم گوشه ای غمگین و سرد با خیالت غرق رویا می شوم
آه ! سیرم بی تو از این زندگی خسته از امروز و فردا می شوم
تا که می بینم تو را بی اختیار غرق دریای تمنا می شوم
با نگاه ساده ات ای نازنین پای تا سر غرق رویا می شوم
از شرار آن نگاه آتشین باز گرم سوختن ها می شوم
بی تو معنای ندارد زندگی با تو ای عشق معنا می شوم
ای شراب شعر و شو ر هر غزل با تو مثل گل شکوفا می شوم
صادقانه می گو یم ای عزیز بی تو من تنهای تنها می شوم



تقدیم به نگین جونم

میخوام تو رو قصم بدم به جون هر چی عاشقه
به جون هر چی قلب صاف رنگ گل شقایقه
یه وقتی که من نبودم بی خبر از اینجا نری
بدون یه خدافظی پر نزنی تنها نری
یه موقعی فکر نکنی دلم واست تنگ نمی شه
فکر نکنی اگه بری زندگی کمرنگ نمی شه
اگه بری شبا چشام یه لحظه ام خواب ندارن
آسمونای آرزو یه قطره مهتاب ندارن
راستی دلت میاد بری ؟ بدون من بری سفر ؟
بعدش فراموشم کنی برات بشم یه رهگذر
اصلا بگو که دوس داری اینجور دوستت داشته باشم
حتی اگه دلت نخواد اسمت توی قلب منه
چهره ی تو یادم میاد وقتی که بارون می زنه

گفتم: تنها هستم
گفتي: من هم
گفتم: دوستت دارم
گفتي: من هم
گفتم: عاشقت هستم
گفتي: من هم
گفتم: ميخواهم با تو باشم
گفتي :من هم
گفتم تا هميشه؟
.........
سكوت كردي!!!!

خداوندا ، خداوندا تو هم يکبار عاشق شو
و بر گير از لب ميگون ياري بوس اشک آلود
تو هم در انتظار دلبري با ترس و لرز و بيم
سر آن کوچه يک ساعت بمان غمناک و اشک آلود
که از درد من و راز درون من خبر گردي
تو هم چون من به رسوايي ميان ده سمر گردي
وفا داري کن و جور و جفايش را تحمل کن
چنان خو کن به او تا هستي تو جمله او گردد
و بعد در آغوش رقيبي مست و بي پروا
تماشا کن که تا بهتر بداني حالت مارا
خداوندا تو هرگز نامه معشوقه اي خواندي
که بنويسد تويي دينم تويي جسمم تويي جانم
ولي فردا همان فردا که آغاز جدايي هاست
بگويد کن فراموشم نميخواهم پشيمانم
و تو مانند مرغ نيم بسمل پر زني بر خاک
و شعرت نامه ات ، آتش زند بر پيکر افلاک
خداوندا ، تو يک شب تيشه مردانگي بردار
و از ريشه بر افکن اين درخت عشق و مستي را
و خواهي ديد با محو کلام دوستت دارم
تو خواهي داد بر باد فنا بنياد هستي را
وز آن پس هر دلي را کردي از عشق بتي دلشاد
به درس وفا هم در کنار عشق خواهي داد

می شود برگشت
می شود برگشت و در خود جستجويی داشت
در کجا يک کودک دهساله در دلواپسی گم شد ؟!
در کجا دست من و سيمان گره خوردند؟!
می شود برگشت
تا دبستان راه کوتاهی است
می شود از رد باران رفت
می شود با سادگی آميخت
می شود کوچکتر از اينجا و اکنون شد
می شود کيفی فراهم کرد
دفتری را می شود پر کرد از آيينه و خورشيد
در کتابی می شود روييدن خود را تماشا کرد
من بهار ديگری را دوست می دارم
می شود برگشت
اشتياق چشم هايم را تماشا کن
می شود در سردی سرشاخه های باغ
جشن رويش را بيفروزيم
دوستی را می شود پرسيد
چشمها را می شود آموخت
مهربانی کودکی تنهاست
مهربانی را بياموزيم...

دير گاهي است در اين تنهايي
رنگ خاموشي در طرح لب است.
بانگي از دور مرا مي خواند،
ليك پاهايم در قير شب است.
***
رخنه اي نيست در اين تاريكي:
در و ديوار بهم پيوسته.
سايه اي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ز بندي رسته.
***
نفس آدم ها
سر بسر افسرده است.
روزگاري است در اين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطي مرده است.
***
دست جادويي شب
در به روي من و غم مي بندد.
مي كنم هر چه تلاش،
او به من مي خندد.
***
نقش هايي كه كشيدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود.
طرح هايي كه فكندم در شب،
روز پيدا شد و با پنبه زدود.
***
دير گاهي است كه چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است.
جنبشي نيست در اين خاموشي:
دست ها، پاها در قير شب است.

سالها بود تو را می کردم
همه شب تا به سحرگاه دعا
یاد داری که به من می دادی ؟
درس آزادگی و مهر و وفا ؟
همه کردند چرا من نکنم ؟
وصف روی گل زیبای تو را
تا ته دست فرو خواهم کرد
خنجر خود به گلو گاه نگاه
تو اگر خم نشوی تو نرود
قد رعنای تو از این درگاه
پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه
من دیگه بسه برام تحمل این همه غم
بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم
وقتی فایده ا ی نداره غصه خوردن واسه چی
واسه عشقهای تو خالی ساده مردن واسه چی
نمی خوام چوب حراجی رو به قلبم بزنم
نمی خوام گناه بی عشقی بیو فته گردنم
نمی خوام در به دره پیچ و خمه این جاده شم
واسه آتیش همه یه هیزومه آماده شم
یا یه موجود کم و با افاده شم
وایسا دنیا وایسا دنیا من می خوام پیاده شم
همه حرف خوب می زنن اما کی خوبه این وسط
بدو خوبش به شما ما که رسیدیم ته خط
قربونت برم خدا چه قدر غریبی رو زمین
آره دنیا ما نخواستیم دل و با خودت نبین
نمی خوام در به دره پیچ و خمه این جاده شم
واسه آتیشه همه یه هیزمه آماده شم
یا یه موجود کم و پر افاده شم
وایسا دنیا وایسا دنیا من می خوام پیاده شم
این همه چرخیدیو چرخوندی آخرش چی شد
اون بلیط شانس بگو قسمت کی شد
همه درویش همه عارف جای عاشق پس کجاست
این همه تلسم و بکرجای خوش دنیاکجاست
نمی خوام در به دره پیج و خمه این جاده شم
واسه آتیشه همه یه هیزم آماده شم
یا یه موجوده کمو پر افاده شم
وایسا دنیا وایسا دنیا من می خوام پیاده شم

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمي خواهم بدانم
كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت
ولي آنقدر مشتاقم
كه از خاگ گلويم سوتكي سازد
گلويم سوتكي باشد
بدست كودكي گستاخ و بازيگوش
و او يكريز و پي درپي
دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد
بدين سان بشكند دائم سكوت مرگبارم را ...

حافظ کنار عکس تو من باز نیت میکنم
انگار حافظ با من و من با تو صحبت میکنم
وقت قرار ما گذشت و تو نمی دانم چرا
دارم به این بد قولیت دیریست عادت میکنم
چه ارتباط ساده ای بین من و تقدیر هست
تقدیر و ویران میکند من هم مرمت می کنم
در اشتباهی نازنین تو فکر کردی این چنین
من دارم از چشمان زیبایت شکایت می کنم
نه مهربان من بدان بی لطف چشم عاشقت
هر جای دنیا که روم احساس غربت می کنم
بر روی باغ شانه ات هر وقت اندوهی نشست
در حمل بار غصه ات با شوق شرکت میکنم
یک شادی کوچک اگر از روی بام دل گذشت
هر چند اندک باشد آن را با تو قسمت میکنم
خسته شدی از شعر من، زیبا اگر بد شد ببخش
دلتنگ و عاشق هستم اما رفع زحمت میکنم

خیلی سخته بخوای به کسی که سال ها و ماه ها دوستت داشته
بگی که دوسش نداری !
خیلی سخته به کسی که دوستت داشته و تو هرگز نتونستی
دوستش داشته باشی حقیقت رو بگی ... !
خیلی سخته وقتی بهش گفتی،روح خسته ی خودت رو آروم کنی
!
خیلی سخته غرور کسی رو که به خاطر تو شکسته شده نادیده
بگیری ! اما مجبوری ! ... 
خیلی سخته خودت رو جوری نشون بدی که نیستی ! تا شاید اون
ازت دل بکنه ...
درسته تو اون رو دوست نداشتی اما خوب دلت و احساست بهت
اجازه نمیده دلش رو بشکنی و همش می خوای راهی پیدا کنی که
اون ترکت کنه ! که بفهمه دوسش نداری .
..
خیلی سخته که بغض گلوت رو گرفته باشه اما با خونسردی بهش
بگی که دوسش نداری ... ! بگی که اونو نمی خوای ... !
خوب تو هم دل داری ! می ترسی دلش رو بشکنی ، همونجور ک
ه
یکی دیگه دل تو رو شکست !؟ 
حالا که خودت هم توی این دور گردن جای کسی اومدی که یه روز
دل تو رو شکست و حالا تو می خوای دل یکی رو بشکنی ! می
فهمی که اون کسی که تورو ترک کرد ، حق داشت ! اون تو رو
دوست نداشت و حالا تو یکی دیگرو !
حرفت رو به اون می گی و میری ! دلش رو می شکنی اما از خدا
می خوای که دل شکسته اون رو مرحم بذاره ! 
اما تو مجبوری ، تو مجبور بودی !؟ 
دیگه داری با خودت حرف می زنی : حالا تکلیف چیه ؟ جواب این دل
شکسته رو کی باید بده !منی که دلی رو شکستم یا اونی که دلش
شکسته؟ 
اونی که بی تفاوت به اینکه چی رو داره زیر پاش له می کنه و رد
میشه یا اونی که مراقب دلش نبوده ؟ اما نه ! تو بی تفاوت
نبودی ... تو خودت هم قلبت هزار تکه شد ! تو مثله بعضی از آدما
نیستی که از صدای شکستن دل آدما لذت می برن ! تو مجبور
بودی .... چون نتونستی اونو دوست داشته باشی ...
من بر سر دوراهی زمان در دلمردگی این ثانیه ها به خاطر شکستن
دل تو نابود شدم و تو ندیدی ... ؟!
؟
حالا دست ها یم ساده ترین دلواپسی هستند ! تو مرا به مرداب
فراموشی می سپاری و من هرگز شکستن دل تو را فراموش
نخواهم کرد ... !؟!! 
تو مرا در اعماق قلبت دفن می کنی و من همیشه زخمی را که
به قلب تو زدم ، زخمی که تو روزی بر آن مرحم می گذاری ! بر دل
خواهم داشت !! .... 
اما باز هم مرا گونه ای دیگر می بینی .... نمی خواهم بدانی که از
صدای شکستن قلبت خورد شدم .... دوستت نداشتم اما اشک
می ریزم ! پر شدم از حرف های باران خورده ... اما من صبر را
آموخته ام ....





به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ی ممنوعه ولی لب هایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی دردل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند نشد
.....................
............
......
...
..
.

بر ماسه ها نوشتم
درياي هستي من
از عشق توست سرشار
اين را بياد بسپار
بر ماسه ها نوشتي
اي رهسپار شيرين
اين ارزوي پاكيست

شبی پرسیدمش با بی قراری ...
به غیر از من کسی را دوست داری ... ؟
... به چشمش اشک شد از شرم جاری
میان گریه هایش گفت آری ... !
تقدیم به تمام کسایی که واقعا عاشقن . . . !

می میرم برات !
نمیدونستی می میرم بی تو واسه ی چشات ؟
رفتی از برم !
نمیدونستی که دلم وصله به ساز صدات ؟
آرزومه که !
نمیدونستی که من می میرم برات .
عاشقم هنوز !











